تبليغاتX
2 Different Minds

2 Different Minds

باز می گردم

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت

 

باز می گردم

و صدا می رنم :

"آی!

باز کن پنجره را،

باز کن پنجره را در بگشا

که بهاران آمد!

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد!

"باز کن پنجره را !

که پرستو پر می شوید در چشمه نور

که قناری می خواند،

می خواند آواز سرور

که:

"بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد!

سبز برگ درختان همه دنیا را نشمردیم هنوز.

من صدا می زنم:

"آی!

باز کن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتن ها رفتن ها،

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو اکنون به نیاز آمده ام

داستان ها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،

بی تو می رفتم ،می رفتم ، تنها ، تنها.

و صبوری مرا

کوه تحسین می کرد! *

 


*حمید مصدق

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:25  توسط سوگل  | 

مردها

مرد ها هرگز "عاشق" کسی که عاشقشان است نمی شوند

مردها فقط "عاشق" کسی می شوند که خوب نقش "عاشق" را بازی می کند!

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 18:30  توسط سوگل 

حکایت

حکابت اول:

گویند مجنون از بی توجهی لیلی ملول گشت و راه یبابان در پیش گرفت ! رفت و رفت تا از دیار لیلی دور بشد به این امید که شاید فرجی حاصل گشته و عنایتی از الطاف ایزدی شامل حالش گردد.

مجنون را رفیقی بود که همدم پیش از مجنون صفتی اش بود و سخت مجنون را دوست می داشت و از مجنون حالی اش سخت مغموم بود . پس از عزیمت مجنون ، آن رفیق شفیق به سراغ لیلی رفت و به لابه و التماس لیلی را متقاعد کرد تا به سراغ مجنون رفته ، وی را به شهر بازگرداند !

لیلی به را ه افتاد تا مجنون را یافت در حالی که در گوشه ای زیر درختی بساط بگسترده بود و عاشقی پیشه کرده بود و چوبی در دست روی خاک رس ، نقش لیلی حک می کرد !

لیلی وی را ندا کرد که ای مجنون از برای چه این چنین مغموم نشسته ای ؟ که لیلی ات به سراغت آمده تا تو را به شهر برد و نزد تو بماند !

مجنون سر بلند کرد و شانه ای بالا بینداخت و سری بجنباند که چه می گویی؟ لیلی که دریافته بود مجنون کلامش را ادراک نکرده تکرار کرد: لیلی ام ! مگر نمی بینی؟

 

مجنون خنده ای کرد و گفت : من لیلی چه می خواهم؟! من را با خیالش خوشی است ! خوشی از من نستان و برو !*

 


حکایت دوم:

گویند روزی هموطنی آذری زبان در مسابقه ی بیست سوالی شرکت بنمود و از آنجا که مجری از اقوام و خویشان نزدیک وی بود پیش از شروع مسابقه ، جواب سوال را به این شرکت کننده گفتند تا جایزه را به راحتی بستاند !

جواب سوال بیسکوییت بود.

مسابقه شروع شد و این هموطن آذری زبان بیست سوال خود را شروع کرد : یه کوییته؟

مجری:خیر!

هموطن آذری: دو کوییته؟

مجری: نه!

.

.

.

هموطن آذری : نوزده کوییته؟

مجری: خیر ! راهنمایی می کنم ، با چای میل می کنید!

هموطن آذری : قنده؟!!

 


اولی حکایت من بود و دومی حکایت شما!

* بر گرفته از کتاب لیلی و مجنون به قلم سوگل ملقب به سوگلی الممالک

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:35  توسط سوگل  | 

سر به روی شانه های مهربانت می گذارم

۴ سال پیش همین موقع ها بود ، اواسط پاییز ، که رفت به سفری طولانی !

همیشه می گفت رفتنم با خودم است و برگشتنم با خدا !

بی مقدمه رفت ! حتی خداحافظی هم نکرد

زنگ زدند و خبر دادند که رفته است و فقط یک نامه برایم گذاشته  و چند کتاب !

نامه را بارها خواندم ، نامه شد همدم همه ی روزهای نبودنش !  

باید می رفت ، چاره ای نبود ! خیلی طول کشید تا پذیرفتم که نباید منتظرش باشم . 

خاطرات را که نمی شود پاک کرد . دوست داشتن ها که از یاد نمی روند ، عزیز ها همیشه عزیز می مانند !

 


خبر داده اند که می آید . آخر همین هفته . روزی رفتنش را باور نداشتم و امروز آمدنش را ! بارها با خودم مرور کردم که وقتی اولین بار می بینمش چه خواهم گفت ، اما می دانم که هیچ کدام از این حرف ها گفته نخواهد شد . از  خودم قول گرفتم که اشک هایم را نبیند ، قول گرفته ام که از دلتنگی هایم شکوه نکنم ، اما مگر می شود ؟

چند روزی بیشتر نمانده تا شانه هایش میزبان اشک های گرم دلتنگی ام شود....

آری ، بعد از این همه ، هنوز هم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 3:59  توسط سوگل  | 

امنیت اجتماعی (با علامت تعجب!)!

با کیف و روپوش دانشگاه کنار خیابان می ایستد به انتظار تاکسی

 

آقای مسن جا افتاده ای با پرشیای نقره ای ، ترمز می کند و دختر جوان سوار ماشین  می شود ، راننده با نگاهی کاملاْ ورانداز کننده سر تا پای دختر را می کاود و بعد بی شرمانه می گوید : " چقدر بدم که هم تو راضی باشی ، هم جیبم؟ "

دختر با تعجب و پرسشگر نگاهی می کند ، پیرمرد ادامه می دهد: " مجانی که باشه خیلی بهتره ! اما خدا رو خوش نمیاد!"

ماشین به سرعت راه ورودی بزرگراه را می گیرد . دختر که گویی تازه به خودش آمده و متوجه علت نگاه های بی شرم مرد شده ، کیفش را در آغوش می گیرد و آمرانه می گوید : " نگه دار تا در رو باز نکردم !"

پیرمرد شانه ای بالا می اندازد و می گوید :"خوب باز کن ،اگه می تونی" و بعد شروع می کند به خندیدن !

دختر جوان از ترس به خود می لرزد ،نفس عمیقی می کشد و با مشت محکمی به شانه ی پیرمرد می کوبد ! پیرمرد بی توجه به راهش ادامه می دهد ، کمی جلوتر نزدیک دوربرگردان ترافیک شده ، سرعت ماشین برای جای گرفتن بین بقیه ماشین ها پایین می آید ، دختر به سرعت در ماشین را باز می کند و می دود میان بزرگراه!

و در گوشه ای می ایستد ! (شماره ی اتومبیل را یادداشت می کند )

ترافیک روان می شود ، ماشین ها پشت هم برای دختر جوان بوق می زنند اما ترس نمی گذارد سوار هیچ کدام از ماشین ها شود ، شماره ۱۳۳ تاکسی تلفنی تهران را می گیرد و ۲۰ دقیقه بعد ماشین بی سیم دار تاکسی تلفنی جلویش می ایستد.

دختر وقتی سوار ماشین می شود شماره ی ۱۱۰ را می گیرد و جریان را می گوید و نمره ی ماشین و مشخصات ظاهری پیرمرد را اعلام می کند.مشخصات خودش را هم می گوید.


 

۳ روز بعد همانجایی که دختر سوار ماشین پیرمرد شده بود دختر جوان دیگری ، سوار همان ماشین می شود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:3  توسط سوگل  |