باز می گردم
و صدا می رنم :
"آی!
باز کن پنجره را،
باز کن پنجره را در بگشا
که بهاران آمد!
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
"باز کن پنجره را !
که پرستو پر می شوید در چشمه نور
که قناری می خواند،
می خواند آواز سرور
که:
"بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
سبز برگ درختان همه دنیا را نشمردیم هنوز.
من صدا می زنم:
"آی!
باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتن ها رفتن ها،
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو اکنون به نیاز آمده ام
داستان ها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،
بی تو می رفتم ،می رفتم ، تنها ، تنها.
و صبوری مرا
کوه تحسین می کرد! *
*حمید مصدق
مردها فقط "عاشق" کسی می شوند که خوب نقش "عاشق" را بازی می کند!
گویند مجنون از بی توجهی لیلی ملول گشت و راه یبابان در پیش گرفت ! رفت و رفت تا از دیار لیلی دور بشد به این امید که شاید فرجی حاصل گشته و عنایتی از الطاف ایزدی شامل حالش گردد.
مجنون را رفیقی بود که همدم پیش از مجنون صفتی اش بود و سخت مجنون را دوست می داشت و از مجنون حالی اش سخت مغموم بود . پس از عزیمت مجنون ، آن رفیق شفیق به سراغ لیلی رفت و به لابه و التماس لیلی را متقاعد کرد تا به سراغ مجنون رفته ، وی را به شهر بازگرداند !
لیلی به را ه افتاد تا مجنون را یافت در حالی که در گوشه ای زیر درختی بساط بگسترده بود و عاشقی پیشه کرده بود و چوبی در دست روی خاک رس ، نقش لیلی حک می کرد !
لیلی وی را ندا کرد که ای مجنون از برای چه این چنین مغموم نشسته ای ؟ که لیلی ات به سراغت آمده تا تو را به شهر برد و نزد تو بماند !
مجنون سر بلند کرد و شانه ای بالا بینداخت و سری بجنباند که چه می گویی؟ لیلی که دریافته بود مجنون کلامش را ادراک نکرده تکرار کرد: لیلی ام ! مگر نمی بینی؟
مجنون خنده ای کرد و گفت : من لیلی چه می خواهم؟! من را با خیالش خوشی است ! خوشی از من نستان و برو !*
حکایت دوم:
گویند روزی هموطنی آذری زبان در مسابقه ی بیست سوالی شرکت بنمود و از آنجا که مجری از اقوام و خویشان نزدیک وی بود پیش از شروع مسابقه ، جواب سوال را به این شرکت کننده گفتند تا جایزه را به راحتی بستاند !
جواب سوال بیسکوییت بود.
مسابقه شروع شد و این هموطن آذری زبان بیست سوال خود را شروع کرد : یه کوییته؟
مجری:خیر!
هموطن آذری: دو کوییته؟
مجری: نه!
.
.
.
هموطن آذری : نوزده کوییته؟
مجری: خیر ! راهنمایی می کنم ، با چای میل می کنید!
هموطن آذری : قنده؟!!
اولی حکایت من بود و دومی حکایت شما!
* بر گرفته از کتاب لیلی و مجنون به قلم سوگل ملقب به سوگلی الممالک
همیشه می گفت رفتنم با خودم است و برگشتنم با خدا !
بی مقدمه رفت ! حتی خداحافظی هم نکرد
زنگ زدند و خبر دادند که رفته است و فقط یک نامه برایم گذاشته و چند کتاب !
نامه را بارها خواندم ، نامه شد همدم همه ی روزهای نبودنش !
باید می رفت ، چاره ای نبود ! خیلی طول کشید تا پذیرفتم که نباید منتظرش باشم .
خاطرات را که نمی شود پاک کرد . دوست داشتن ها که از یاد نمی روند ، عزیز ها همیشه عزیز می مانند !
خبر داده اند که می آید . آخر همین هفته . روزی رفتنش را باور نداشتم و امروز آمدنش را ! بارها با خودم مرور کردم که وقتی اولین بار می بینمش چه خواهم گفت ، اما می دانم که هیچ کدام از این حرف ها گفته نخواهد شد . از خودم قول گرفتم که اشک هایم را نبیند ، قول گرفته ام که از دلتنگی هایم شکوه نکنم ، اما مگر می شود ؟
چند روزی بیشتر نمانده تا شانه هایش میزبان اشک های گرم دلتنگی ام شود....
آری ، بعد از این همه ، هنوز هم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...
آقای مسن جا افتاده ای با پرشیای نقره ای ، ترمز می کند و دختر جوان سوار ماشین می شود ، راننده با نگاهی کاملاْ ورانداز کننده سر تا پای دختر را می کاود و بعد بی شرمانه می گوید : " چقدر بدم که هم تو راضی باشی ، هم جیبم؟ "
دختر با تعجب و پرسشگر نگاهی می کند ، پیرمرد ادامه می دهد: " مجانی که باشه خیلی بهتره ! اما خدا رو خوش نمیاد!"
ماشین به سرعت راه ورودی بزرگراه را می گیرد . دختر که گویی تازه به خودش آمده و متوجه علت نگاه های بی شرم مرد شده ، کیفش را در آغوش می گیرد و آمرانه می گوید : " نگه دار تا در رو باز نکردم !"
پیرمرد شانه ای بالا می اندازد و می گوید :"خوب باز کن ،اگه می تونی" و بعد شروع می کند به خندیدن !
دختر جوان از ترس به خود می لرزد ،نفس عمیقی می کشد و با مشت محکمی به شانه ی پیرمرد می کوبد ! پیرمرد بی توجه به راهش ادامه می دهد ، کمی جلوتر نزدیک دوربرگردان ترافیک شده ، سرعت ماشین برای جای گرفتن بین بقیه ماشین ها پایین می آید ، دختر به سرعت در ماشین را باز می کند و می دود میان بزرگراه!
و در گوشه ای می ایستد ! (شماره ی اتومبیل را یادداشت می کند )
ترافیک روان می شود ، ماشین ها پشت هم برای دختر جوان بوق می زنند اما ترس نمی گذارد سوار هیچ کدام از ماشین ها شود ، شماره ۱۳۳ تاکسی تلفنی تهران را می گیرد و ۲۰ دقیقه بعد ماشین بی سیم دار تاکسی تلفنی جلویش می ایستد.
دختر وقتی سوار ماشین می شود شماره ی ۱۱۰ را می گیرد و جریان را می گوید و نمره ی ماشین و مشخصات ظاهری پیرمرد را اعلام می کند.مشخصات خودش را هم می گوید.
۳ روز بعد همانجایی که دختر سوار ماشین پیرمرد شده بود دختر جوان دیگری ، سوار همان ماشین می شود...
