آقای مسن جا افتاده ای با پرشیای نقره ای ، ترمز می کند و دختر جوان سوار ماشین می شود ، راننده با نگاهی کاملاْ ورانداز کننده سر تا پای دختر را می کاود و بعد بی شرمانه می گوید : " چقدر بدم که هم تو راضی باشی ، هم جیبم؟ "
دختر با تعجب و پرسشگر نگاهی می کند ، پیرمرد ادامه می دهد: " مجانی که باشه خیلی بهتره ! اما خدا رو خوش نمیاد!"
ماشین به سرعت راه ورودی بزرگراه را می گیرد . دختر که گویی تازه به خودش آمده و متوجه علت نگاه های بی شرم مرد شده ، کیفش را در آغوش می گیرد و آمرانه می گوید : " نگه دار تا در رو باز نکردم !"
پیرمرد شانه ای بالا می اندازد و می گوید :"خوب باز کن ،اگه می تونی" و بعد شروع می کند به خندیدن !
دختر جوان از ترس به خود می لرزد ،نفس عمیقی می کشد و با مشت محکمی به شانه ی پیرمرد می کوبد ! پیرمرد بی توجه به راهش ادامه می دهد ، کمی جلوتر نزدیک دوربرگردان ترافیک شده ، سرعت ماشین برای جای گرفتن بین بقیه ماشین ها پایین می آید ، دختر به سرعت در ماشین را باز می کند و می دود میان بزرگراه!
و در گوشه ای می ایستد ! (شماره ی اتومبیل را یادداشت می کند )
ترافیک روان می شود ، ماشین ها پشت هم برای دختر جوان بوق می زنند اما ترس نمی گذارد سوار هیچ کدام از ماشین ها شود ، شماره ۱۳۳ تاکسی تلفنی تهران را می گیرد و ۲۰ دقیقه بعد ماشین بی سیم دار تاکسی تلفنی جلویش می ایستد.
دختر وقتی سوار ماشین می شود شماره ی ۱۱۰ را می گیرد و جریان را می گوید و نمره ی ماشین و مشخصات ظاهری پیرمرد را اعلام می کند.مشخصات خودش را هم می گوید.
۳ روز بعد همانجایی که دختر سوار ماشین پیرمرد شده بود دختر جوان دیگری ، سوار همان ماشین می شود...
