همیشه می گفت رفتنم با خودم است و برگشتنم با خدا !
بی مقدمه رفت ! حتی خداحافظی هم نکرد
زنگ زدند و خبر دادند که رفته است و فقط یک نامه برایم گذاشته و چند کتاب !
نامه را بارها خواندم ، نامه شد همدم همه ی روزهای نبودنش !
باید می رفت ، چاره ای نبود ! خیلی طول کشید تا پذیرفتم که نباید منتظرش باشم .
خاطرات را که نمی شود پاک کرد . دوست داشتن ها که از یاد نمی روند ، عزیز ها همیشه عزیز می مانند !
خبر داده اند که می آید . آخر همین هفته . روزی رفتنش را باور نداشتم و امروز آمدنش را ! بارها با خودم مرور کردم که وقتی اولین بار می بینمش چه خواهم گفت ، اما می دانم که هیچ کدام از این حرف ها گفته نخواهد شد . از خودم قول گرفتم که اشک هایم را نبیند ، قول گرفته ام که از دلتنگی هایم شکوه نکنم ، اما مگر می شود ؟
چند روزی بیشتر نمانده تا شانه هایش میزبان اشک های گرم دلتنگی ام شود....
آری ، بعد از این همه ، هنوز هم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...
