تبليغاتX
2 Different Minds
 

 

 

2 Different Minds

سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
۴ سال پیش همین موقع ها بود ، اواسط پاییز ، که رفت به سفری طولانی !

همیشه می گفت رفتنم با خودم است و برگشتنم با خدا !

بی مقدمه رفت ! حتی خداحافظی هم نکرد

زنگ زدند و خبر دادند که رفته است و فقط یک نامه برایم گذاشته  و چند کتاب !

نامه را بارها خواندم ، نامه شد همدم همه ی روزهای نبودنش !  

باید می رفت ، چاره ای نبود ! خیلی طول کشید تا پذیرفتم که نباید منتظرش باشم . 

خاطرات را که نمی شود پاک کرد . دوست داشتن ها که از یاد نمی روند ، عزیز ها همیشه عزیز می مانند !

 


خبر داده اند که می آید . آخر همین هفته . روزی رفتنش را باور نداشتم و امروز آمدنش را ! بارها با خودم مرور کردم که وقتی اولین بار می بینمش چه خواهم گفت ، اما می دانم که هیچ کدام از این حرف ها گفته نخواهد شد . از  خودم قول گرفتم که اشک هایم را نبیند ، قول گرفته ام که از دلتنگی هایم شکوه نکنم ، اما مگر می شود ؟

چند روزی بیشتر نمانده تا شانه هایش میزبان اشک های گرم دلتنگی ام شود....

آری ، بعد از این همه ، هنوز هم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 3:59 توسط سوگل |