گویند مجنون از بی توجهی لیلی ملول گشت و راه یبابان در پیش گرفت ! رفت و رفت تا از دیار لیلی دور بشد به این امید که شاید فرجی حاصل گشته و عنایتی از الطاف ایزدی شامل حالش گردد.
مجنون را رفیقی بود که همدم پیش از مجنون صفتی اش بود و سخت مجنون را دوست می داشت و از مجنون حالی اش سخت مغموم بود . پس از عزیمت مجنون ، آن رفیق شفیق به سراغ لیلی رفت و به لابه و التماس لیلی را متقاعد کرد تا به سراغ مجنون رفته ، وی را به شهر بازگرداند !
لیلی به را ه افتاد تا مجنون را یافت در حالی که در گوشه ای زیر درختی بساط بگسترده بود و عاشقی پیشه کرده بود و چوبی در دست روی خاک رس ، نقش لیلی حک می کرد !
لیلی وی را ندا کرد که ای مجنون از برای چه این چنین مغموم نشسته ای ؟ که لیلی ات به سراغت آمده تا تو را به شهر برد و نزد تو بماند !
مجنون سر بلند کرد و شانه ای بالا بینداخت و سری بجنباند که چه می گویی؟ لیلی که دریافته بود مجنون کلامش را ادراک نکرده تکرار کرد: لیلی ام ! مگر نمی بینی؟
مجنون خنده ای کرد و گفت : من لیلی چه می خواهم؟! من را با خیالش خوشی است ! خوشی از من نستان و برو !*
حکایت دوم:
گویند روزی هموطنی آذری زبان در مسابقه ی بیست سوالی شرکت بنمود و از آنجا که مجری از اقوام و خویشان نزدیک وی بود پیش از شروع مسابقه ، جواب سوال را به این شرکت کننده گفتند تا جایزه را به راحتی بستاند !
جواب سوال بیسکوییت بود.
مسابقه شروع شد و این هموطن آذری زبان بیست سوال خود را شروع کرد : یه کوییته؟
مجری:خیر!
هموطن آذری: دو کوییته؟
مجری: نه!
.
.
.
هموطن آذری : نوزده کوییته؟
مجری: خیر ! راهنمایی می کنم ، با چای میل می کنید!
هموطن آذری : قنده؟!!
اولی حکایت من بود و دومی حکایت شما!
* بر گرفته از کتاب لیلی و مجنون به قلم سوگل ملقب به سوگلی الممالک
